X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

مرتبه
تاریخ : 1390/12/12

بلند‌ترین مثنوی در رثای بابه شهید مزاری 

قسمت اول 

آه، ای بلند همچو افق های آسمان!
بابای ارجمند به کوهسار خاوران
ای قلب ناقرار که نبضت به خون تپید!
پامیر پایدار که قدرت کسی ندید


 

ای قلهء ستیغ که اوجت به ابر بود!
هرجلوه از نگاه تو یک بیشه ببر بود
ای کوه سر به برف که خشمت پلنگ داشت!
دریای ژرف درد که قعرت نهنگ داشت
ای صخرهء صبور که برف آشنا بودی!
با چِلَّه های سرد و شگرف آشنا بودی
ای بغض لاله گون افق های اقتدار!
تمدید غرقخون بلندای کوهسار
ای شمع شب فروز که چون لالهء دمن!
می سوختی به شام زمستانی وطن
ای حلقه دار عشق به زنجیر ایل ما!
مرهم گذار زخم زمینگیر ایل ما
ای قامت ستبر چو پولاد بر زمین!
ایستاده تر ز هرچه که شمشاد بر زمین

ای روح رستگار که در آسمان شدی!
فارغ ز های و هوی زمین و زمان شدی
ای سرو سربلند که رفتی شکوفه بار!
با باغی از شهید، شکوفاتر از بهار
اکنون سه پنج سال گذشت از بهارتو
از خفتن چولاله بخون در مزار تو
اکنون سه پنج سال شدی نو جوان شدی
جاری تر از همیشه به روح و روان شدی
از نو جوان شدی که بیایی چو نوبهار
برباغ و گل "هزار" بباری هزار بار
از نو جوان شدی که بباری چو آفتاب
از شرقی شکوه، شکوفا کنی گلاب
از نو جوان شدی که رود شوی تا ابد روان
بر دامن بهار، خروشان و جاودان
از نو جوان شدی که شبیه ستاره ها
شب بشکنی و صبح کنی با اشاره ها
از نو جوان شدی که سپیدار و استوار
آیینه یی ز اوج بباری به هر بهار
از نو جوان شدی که راه شوی، راهبرشوی
بابا شوی بلند شوی و پدر شوی
ای نوبهار عشق جوانی مبارکت!
بزم وصال یار نهانی مبارکت!

رفتی و در فراق تو پُردرد مانده ایم
بی قهرمان به جای تو ای مرد مانده ایم
رفتی و روز بی تو دیگر باره شام شد
از آبی غرور، ستاره تمام شد
رفتی دگر ز کوه صدایی نمی وزد
از شرقی شکوه، هُمایی نمی وزد
رفتی و با تو هرچه غضنفر ز کوه رفت
مردان کوهزاد سکندرشکوه رفت
مردان کوه، بی تو که کوهی نداشتند
اندوه داشتند و شکوهی نداشتند؛
بی تو ز کوهسار بلندی جلا شدند
با هرچه هرچه درد و محن آشنا شدند
بی تو چو صخره های فتاده به دوش خاک
یخپوش باد و بهمن جور و جفا شدند
بی تو میان جنگل انبوه بی بهار
از دوش صبر خویش یکایک رها شدند
چون کاجها به اوج رهایی سبز خویش
با خشم و زخم هرچه تبر مبتلا شدند
شهبازهای اوج افق های این وطن
هرسو نشان چلهء صیادها شدند
مردان روزهای مبادای دشت و کوه
مهمان کهکشان بلند خدا شدند
دیوانگان سر به دار قلندر نشان تو
گلگون خون خویش به بزم وفا شدند
رفتند لاله پوش و فراموش تا خدا
بارنج و خشم و زخم هماغوش تاخدا
***
آه ای عقاب قلهء قاف غرور ما
آیینه دار ایل غریب و غیور ما
سرو سپیدسال زمستانی وطن!
سیمرغ سُرخبال کُهستانی وطن!
پامیر پرستاره، بابای باستان!
پیر پیاده پای بلندای بامیان!
اینک به کوه بیشهء شیری اگر که هست
نستوه هر هُژَبر دلیری اگر که هست
در صخره ها پلنگی اگر که نهان شده
در لجه ها نهنگی اگر بی نشان شده
بر قله ها عقابی که سربرده زیربال
برواحه ها چناری که خسته ز خشکسال
در گنجه ها یراقی اگر مانده پرغبار
در واحه ها بُراقی اگر مانده بی سوار
مردان کوهساری که برجای مانده اند
یاران کارزاری که برپای مانده اند
بی تو کنون غریب و غمین اند در ستوه
با برف و باد دهر قرین اند همچو کوه
بی تو غریب در دل بابا نشسته اند
در انتظار روز مبادا نشسته اند
در انتظار اینکه چو فانوس بشکفی
از شمع خون خویش چو ققنوس بشکفی
از خون خویش بشکفی و جوان و وزان شوی
با بیشه یی ز شیر به بابا روان شوی
از خون خویش بشکفی و شکوفای شان کنی
از قطره قطره، موج و دریای شان کنی
از خون خویش بشکفی و چو پامیر پرشکوه
بر صخره های خویش بباری دوباره کوه
از خون خویش بشکفی و شکوفاتر از شهید
جاری شوی چو رود به دنیای سبز دید
از خون خویش بشکفی که سپیدار بشکفد
یک صبح سبز سبز ز کوهسار بشکفد
یک صبح سبز سبز که "طوری" بیاورد
یک کوه پرشکوه غروری بیاورد
*
ای قامتی که قرن ترا احتیاج داشت!
باغ و بهار از تو گل ابتهاج داشت
ای پیر پرشکوه پدرمظهر شهید!
ایوان عشق از تو به هرسو "سراج" داشت
دستار نخ نماشدهء رنگ رفته ات
هرچند ریشه ریشه، مزیت به تاج داشت
بر قامت ستیغ تو آن بی ریا ردا
آزین آسمانیی از اوج کاج داشت
نور نگاه نافذ چشمان آبی ات
تصویر آفتاب زلال زجاج داشت
در سردی سکوت شب دار و ریسمان
قلبت چه شعله هایی ز باج و خراج داشت
رفتی چه زود رفتی زمانی که باغ و برگ
برسایه سار سبز تو سخت احتیاج داشت
*
دستت گدایی سکهء سیم و طلا نبود
با زرق و برق نام و مقام آشنا نبود
سرمایه ای به غیر غرورت نداشتی
جز آن دل صبور غیورت نداشتی
از تو به غیر کهنه چپن هیچ هم نماند
جز قصه های رنج و محن هیچ هم نماند
غیر از دلی کبود که آسودگی نداشت
سهمی سوای درد ازین زندگی نداشت
جز پیکری که تیر و تبر پاره پاره کرد
چون کهکشان سرخ سراسر ستاره کرد
جز گفته های سبز به عصر و زمان ما
میراث افتخار به پیر و جوان ما
جز خون لاله گونی که در خاک جاری ست
روحی که پرشکوه به افلاک جاری ست
جز نام پرحماسه که اسطوره می شود
گلواژه ای که "آیه" شده "سوره" می شود
جز مادری سپید که غیر از الم ندید
جز ماتم و مصیبت و غم هیچ هم ندید
جز همسری که بیتو دیگرهیچکس نداشت
غیر از تو هیچ مونس و فریادرس نداشت
جز دختر غریب که تنها نشسته است
در انتظار روی تو بابا نشسته است
جز کودکی شهید که دنیا ندید و رفت
از هیبت هبوط تو بابا طپید و رفت
جز مردمی فقیر به دریای درد و دَیْن
در کربلای قرن تهی مانده از حسین
جزیاد و خاطراتی شکوفاتر از بهار
جاری و جاودانه چو دریا به روزگار
جاری و جاودانه چو خورشید درجهان
پیچیده در زمین و پیوسته در زمان
*
ای کوه! در فراق تو خاموش مانده ایم
با هرچه درد و رنج هماغوش مانده ایم
بی تو چو "رود یخ زده" در حسرت بهار
بی آب و تاب موج و تب جوش مانده ایم
بی تو میان بهمنی از داس های سرد
خاموش مانده ایم و فراموش مانده ایم
بی تو چو کاجهای تبرخورده بین باغ
در ماتم بهار، شررپوش مانده ایم
بی تو چو کوهساری که آتش گرفته است
تاوان خون سرخ تو بردوش مانده ایم
*
بی تو غرور سرکش ما خاک می شود
از خاطرات باغ و چمن پاک می شود
بی تو ازین زمانه چه دلتنگ گشته ایم
بر دار هست و بود خود آونگ گشته ایم
بی تو ازین بساط شده تیر سهم ما
سُربی ترین سزایی ز تحقیر سهم ما
بی تو به "طور" باور خود کال مانده ایم
درغیبت از "ظهور" به "دجال" مانده ایم
بی تو شکسته ایم به باغی که نیستی
در آتش از سُراغی و داغی که نیستی
ای کوه! صخره های تو در خاک خفته اند
یک کهکشان شهید تو افلاک رفته اند
آن همرهان روز و شب آخرین تو
یک کاروان چریک دلاورترین تو
مردان لحظه های سفر کوچ کرده اند
خُنیاگران خون و خطر کوچ کرده اند
از بیشه ها خروش "ابوذر" نمی وزد
فریاد شیر از دل خاور نمی وزد
آن آتشی که داشت به دل شعله های درد
از شام های تیرهء سنگر نمی وزد
کاجی که بود قامتی از قلهء غرور
از دوش کوه رفته و دیگر نمی وزد
شاهین اوجهای فلق های خشم و زخم
بر آبی شکوه ز شهپر نمی وزد
قلبی که داشت اخگری از آتش وطن
با پاره های خویش به پیکر نمی وزد
آن قلهء بلند که همگام ابر بود
از اوج سبز خویش چو تُندر نمی وزد
آن قامت غیور که چون کوه می طپید
در خون سرخ خویش شناور نمی وزد
گویا عقاب گشته و در آسمان شده
کز صخرهء خروش بخون تر نمی وزد
از او بغیر خشم و خطر هیچ هم نماند
جز درد وداغ و زخم تبر هیچ هم نماند
او رفت و همرهان دیگر نیز چون فلق
منظومه دار عشق تو گشتند پیش حق
رفتند و چون شهاب به تو همسفرشدند
برپای شمع خون تو بی بال و پر شدند
رفتند لاله رنگ و ظفرمند تاخدا
خونرنگ و ارجمند و خطرمند تاخدا
*
ای روح پرشکوه که افلاک رفته ای!
ای سرو سر به کوه که در خاک خفته ای
ای آتشی که شمع شب "طور" گشته یی!
بردار "حق" خویش چو منصور رفته یی
ای شعر ناسروده که پراستعاره ای!
ای شطح نا گشوده که شط ستاره ای
ای قله ای که اوج غرورت نهفته ماند!
ژرفای صبر قلب غیورت نهفته ماند
ای رود پرخروش که راحت نداشتی!
با ساحل سکوت ضرورت نداشتی
پهنا و انتهای تو پیدا نبود هیچ
مثل تو موج در دل دریا نبود هیچ
مثل تو هیچ قامتی آزادگی نداشت
مثل تو سرو در دل صحرا نبودهیچ
مثل تو هیچ صخرهء سنگین و استوار
بردوش زخمدیدهء بابا نبود هیچ
مثل تو کوه در دل سینای این وطن
آیینه پوش "طور" تجلا نبود هیچ
مثل تو ای بهار درین باغ و بوستان
تفسیری از "هویت" گلها نبود هیچ
مثل تو ای ستاره به شبهای تار سرد
قبله نمای دیده و دلها نبود هیچ
مثل تو رخشدار تهمتن به گاه رزم
کرار و استوار و شکیبا نبود هیچ
مثل تو ای عقاب فلکتاز بر ستیغ
در برف و باد قرن شکیبا نبود هیچ
*
ای کوه سر به ابر که غرق ستاره ای!
سرو ستبر سبز که پراستعاره ای!
هرچند رستگار مضیق زمان شدی
سیمرغ گشته راهی هفت آسمان شدی
اما هماره نام تو فریاد می شود
هرسرو از مقام تو آزاد می شود
بابای یادهای تو در باد جاری است
هر قُلَّهء بلند، غرور "مزاری" است
هر صخره یی ز کوه، شکوهی ز صبر توست
اندوهی از ستوه دل سر به ابر توست
هر سرو سرفراز ترا جار می زند
هر اوج و اهتزاز ترا جار می زند
*
ای قلب درد و داغ که جیحون خاوری!
ای کاج گشن باغ که در خون شناوری!
در قامت غیور تو کوهسار می طپید
بابای استواری به تکرار می طپید
در قلب پرغرور تو ای کوه شعله ور!
آتشفشان دردی شرربار می طپید
در امتداد اوج شکوهت چو آسمان
یک کهکشان بلندی پراسرار می طپید
در پلک پلک سبز نگاه های نافذت
هر لحظه آفتابی ز دیدار می طپید
لبخند میزدی و به سیمای روشنت
تصویر یک بهار سپیدار می طپید
قلبت به درد ایل غریب شهید تو
بسیار می طپید و به تکرار می طپید
*
ای کوه بیشه های تو رنگ غرور داشت
بودی و با تو عشق به دلها حضور داشت
بودی و باتو سروُُ صنوبر به باغ بود
از بار و از بهار به هرسو سراغ بود
بودی و از صدای تو امید می وزید
از شرجی نگاه تو خورشید می وزید
از قامت نماز تو آغاز می شکفت
یک آسمان پرستو و پرواز می شکفت
شب نیمه های سرد به سجادهء جهاد
از هر گل نیاز تو صد راز می شکفت
هرلحظه از صعود تو ای قلهء غریب!
یک آسمان غرور ز شهباز می شکفت
آیینه می شدی و ز هر جلوه روشنت
چیزی شبیه آنچه که اعجاز، می شکفت
از "آیه" های درد دل داغ داغ تو
یک حنجره "زبور" ز آواز می شکفت
از دامن بهار تو ای کوه! هرطرف
یک باغ سبز سرو سرافراز می شکفت
همواره از جناب تو ای خشم سرخ کوه!
بانگ عقاب و بال و پرِ باز می شکفت
از آذرخش سرخ خروشت به جان شب
یک کهکشان شهاب فلکتاز می شکفت
*
رفتی و با تو قلب هزاره طپید و رفت
از برج بخت قوم ستاره پرید و رفت
رفتی و خطبه های غمت ناتمام ماند
محراب سبز عشق بدون امام ماند
ای مرشد شهید خروش و سروش ما!
صبح سپیده پوش شقایق به دوش ما!
برخیز و باز از گل خونت اذان بگو
تکبیری تا بلندی هفت آسمان بگو
برخیز و بر اقامت قومت قیام کن
فریاد دوجهان ز ره یک دهان بگو
برخیز و با خطابهء گلگون خون خود
یک فصل سبز از سخن جاودان بگو
بابای سربلند افق های بامیان
از اوج خویش شمه یی با خاوران بگو
با غنچه های نورس این باغ و بوستان
از غربت بهار و گل و باغبان بگو
ای کوه سبز صبر، فریاد هرچه درد!
اندوه قلب خویش به پیر و جوان بگو
اینک که از ثری به ثریا رسیده ای
از رنج قوم، قصه یی با کهکشان بگو!

قسمت دوم (و پایانی) 

ای سرو سرنهاده به خون در بهار بلخ!
خورشید خواب رفته بخون درمزاربلخ!
روزی که قله های وطن بی عقاب بود
پربود از صفیر تو دشت و دیار بلخ
خواندی هزار حنجره آواز هر نفس
وقتی که بود بسته گلوی هزار بلخ
چون سروسالخورده چه شبسالهای سرد
بهمن به دوش ماندی به کوه و کنار بلخ
رفتی و بانگ شیر پس از تو نمی وزد
از بیشه های خشم دل کوهسار بلخ
نامت نوشته خاک به گلقطره های خون
در برگ برگ سرخ گل لاله زار بلخ
خونت به هربهار "گل سرخ" می شود
بر هر در و دیار ولایت مدار بلخ
آه ای پلنگ کوه! چریک دلیر دشت!
شاهین آسمان بلند شکار بلخ!
تن پوش کوهسار پرازخون و زخم تو!
گلبرگ لاله های دل داغدار بلخ
*
هر نوبهار همدم گل می رسی ز راه
درجمع هرچه جزء چوکل می رسی ز راه
با آب ها به باغ و چمن می شوی روان
با بادها به دشت و دمن می شوی وزان
هر نوبهار همچو گل پاره پیرهن
سر می کشی ز رخت زمستانی کفن
هر نوبهار همچو گل یاس و یاسمین
سر می کشی ز قلب پریشانی زمین
هر نوبهار مثل گل سرخ از مزار
سر می کشی ز جیب شکوفایی بهار
سر می کشی ز خاک که شوری بپاکنی
خودرا به نبض باد به گل ها رها کنی
*
هر نوبهار همدم گل می رسی فرا
شور نوی ز محشر خون میکنی به پا
هر نوبهار همدم آلاله های سرخ
مبعوث میشوی ز پی خونبهای سرخ
مبعوث می شوی که بخوانی هزار را
در باغ و برگ زنده کنی نوبهار را
مبعوث می شوی که بیاری پیام گل
بر زمهریر شعله زنی در دوام گل
مبعوث میشوی که شکوفا شوی چوشمع
آتش بجان هرچه که یلدا شوی چو شمع
مبعوث میشوی که بباری چو آفتاب
جاری شوی به جان و روانها شبیه آب
مبعوث میشوی که بیایی سراغ ما
مرهم نهی به زخم دل داغ داغ ما
مبعوث میشوی که زبوری بیاوری
صدها هزار آیه غروری بیاوری
صدها هزار آیه که ناگفته مانده است
در باغ داغهای تو نشکفته مانده است
صدهاهزار آیه که تفسیر ما شود
تعبیر ما شود و تکبیر ما شود
صدها هزار آیه که آزاد مان کند
یک کوه سربه ابر ز شمشاد مان کند
صدها هزار آیه که هرسو شود چراغ
آتش زند بجان شب سرد گرگ و زاغ
صدها هزار آیه که شب را کند سحر
خورشید را به شام خموشی کند خبر
*
ای نبض سبز ناز سپیدارهای باغ!
نظمِ نیازِ راز همه سارهای باغ!
هرگل به هربهار ترا یاد می کند
یاد از شکوه سبز تو شمشاد می کند
هرشاخ پرشکوفه به باغ و چمن بهار
روح ترا روان تن باد می کند
هر لاله ای که داغ دل خاک می شود
خطی ز خون سرخ تو ایجاد می کند
هررود پرخروش به صدهای وهوی سبز
شطحی ز بحر خون تو انشاد می کند
با تو بهار می رسد و کاروان سرو
خودرا به اوج های تو آزاد می کند
باتو بهار می رسد و بیستون عشق
یاد از نگار خون تو فرهاد می کند
*
ای پیر پرکشیده ازین خاک ای پدر!
پامیر سر کشیده به افلاک ای اَبَرْ!
اینک نشسته ایم یتیمانه جای تو
ماییم و عهدنامه یی از خونبهای تو
ماییم و خونبهایی که سنگین تر از فلق
ماییم و خونبهایی که رنگین تر از شفق
ماییم و خونبهایی که مانده ست پرغبار
ماییم و دشنه هایی ازین روزگار تار
ماییم و روزگاری که افتاده در کمین
ماییم و روزگاری که بگرفته راه کین
ماییم و روزگاری که تاریکتر ز شب
ماییم صو روزگاری که همچون ابولهب
ماییم و روزگاری که دینش طلا شده
ماییم و بلعمی که کنون اژدها شده
ماییم و روزگاری که بسیار ناسپاس
ماییم و دست هایی که پوشیده اند داس
ماییم و دست هایی که بیضا ربوده اند
نبض شفا ز نفس مسیحا ربوده اند
ماییم و شام های ز توفان و تندباد
با شمع یادهای تو آزاد زنده یاد!
*
ای زنده تر ز هرچه که آزاد بر زمین!
پاینده تر ز هرچه که شمشاد بر زمین!
خواندی هزارخطبه زهرقطره خون خود
غراتر از هرآنچه که فریاد بر زمین
ماندی چه سالهای سیه زیر برف و باد
چون صخره های سخت ز فولاد برزمین
در راه سیل های ستم، قامتت عبوس
چون کوه ماند و ماند و ایستاد بر زمین
بودا شکست هیبت بابا هبوط کرد
وقتی که قد سرو تو افتاد بر زمین
همچون نسیم سبزو طپشناک جاری است
همواره عطر نبض تو در باد بر زمین
بالاله های سرخ شکفتی به خون که تا
چون گل به هربهار شوی یاد بر زمین
چون گل به هربهار شکفتی که تاشوی
صدهاهزار مرتبه فریاد برزمین
*
ای کوه! از شکوه تو شمشاد می وزید
از قامت بهار تو آزاد می وزید
از حضرت مقام تو آدینه می شکفت
از نام و از مرام تو آیینه می شکفت
نام و مرام و یاد تو بوی گلاب داشت
عطر مزار شاه ولایت مآب داشت
نامت چکامه ایست که دررود جاری است
نامت ترانه ایست که "بابه مزاری" است
نامت حماسه یی است که از کوه می وزد
از جنگل شکوه پر اندوه می وزد
نام تو"آیه" ایست که ما "سوره" میشویم
باهم، برای هم شده پوره می شویم
نام تو هر بهار گل گفتگوی ماست
نبض شکوهمند دل های وهوی ماست
گلهای هرچه سرخ نشانی ز خون توست
فریادی از فروغ رخ لاله گون توست
هر کاجی از بهار، ز تو یک خطابه است
هرصخره سار"آیه" ای ازشأن"بابه" است
*
هان ای بهار! بار دیگر "آیه" ای بیار!
یک کوه سر به ابر پر از "بابه" ای ببار!
یک کوه سربه ابر که بابای ما شود
بابای پرشکوه به دنیای ما شود
یک کوه سربه ابر که چون قافی از"قبس"
"طور" کلیم، مُعجز "بیضای" ما شود
یک کوه سر به ابر که تا "چرخ چارمین"
بالابلند سبز "مسیحای" ما شود
یک کوه سر به ابر که از آب تا شهاب
رنگین کمان عشق به دلهای ما شود
یک کوه سربه ابر که سبز و ستاره پوش
تمثیلی از غرور شکوفای ما شود
یک کوه سر به ابر که مانند "بامیان"
سینای باستانی ز "بودا"ی ماشود
یک کوه سر به ابر که همچون "همالیا"
شرقی ترین شکوه بلندای ما شود
*
ای بابهء بلند! چو بابای بامیان
پابر زمین و اوج ورای ستارگان
رفتی چه با شکوه ازین خاک تاخدا
با رفرفی ز عشق فراسوتر از کجا
رفتی ازین حضیض و عرش آشیان شدی
آسوده از جفای زمین و زمان شدی
رفتی ازین زمینی که جزاخم و تخم نیست
رفتی ازین زمانی که جزخشم وزخم نیست
رفتی و غصه های غمت ناسروده ماند
خونبخیه های زخم دلت ناگشوده ماند
رفتی و قله های خطر بی چریک شد
بابای اقتدار به غربت شریک شد
رفتی و رودهای پریشان رها شدند
بی امتداد بحر به هرسو جدا شدند
رفتی و بر بهار تو توفان هجوم برد
هر سرو سربلند ز سوز سموم مُرد
رفتی و کوه جای کلاغان و زاغ گشت
سهم بهار و باغ، همه درد و داغ گشت
رفتی و در نبود تو شور و شتاب رفت
ذوق گلاب و زمزم مستی آب رفت
رفتی و در غروب تو اندوه مانده است
انبوهی از فراق تو ای کوه مانده است
بودی و در بهار تو خورشید داشتیم
در سوره سار سبز تو توحید داشتیم
هر ذره در نگاه تو تکثیر می شدیم
هرصخره در پناه تو پامیر می شدیم
بی تو اسیر گرگ به کنعان شدیم ما
تعبیر هرچه خواب پریشان شدیم ما
*
بی تو درین زمانه گلوگیرمانده ایم
دلگیر مانده ایم و به تحقیر مانده ایم
بی تو به زرق و برق زرو سیم عافیت
چون برکه های دنج به تبخیر مانده ایم
بی تو چو نخل هایی که توفان رسیده اند
ایستاده زخمگین و زمینگیر مانده ایم
بی تو در امتداد خموشی قرن خویش
محکوم خشم جبر به تقدیر مانده ایم
بی تو به دوش خاک چوگلدسته های سبز
بی آیه و ترانه و تکبیر مانده ایم
بی تو چوشمع هایی به شبهای سرد رنج
آتش به سر به پای تو ای پیر مانده ایم
*
اینک زمانه ای ست دغا و دغل، دروغ
جای گلاب وآب، سراسر سراب و دوغ؛
اینک زمانه ای ست ریایی و رو و رنگ
آکنده ازفریب همه سنگ وزنگ وجنگ؛
اینک زمانه ای ست به ظاهر ملک نما
باطن چو گور گبر سیاه و پُراژدها؛
اینک زمانه ایست پراز ریم و رَیْن و ریو
ظاهر فرشته روی، به باطن تمام دیو؛
اینک زمانه ای ست پراز کین و آتشین
از نام و از مرام تو بسیار خشمگین
هرکس که یاد و نام ترا جار می زند
خودرا به چارسوی غضب دار می زند؛
نام تو نقمتی ست که گل می دهد عیان
آژنگ اخم و خشم به پیشانی زمان؛
نام تو زحمتی ست که تاوان ما شده
خط خطر به نام و عنوان ما شده؛
نام تو زحمتی ست که شانی نمی دهد
پست و مقام، نان و نشانی نمی دهد؛
هرگل به رنگ و بوی تو تادیده میشود
با تندباد تیغ و تبر چیده می شود؛
هرقامتی چو سرو که می ایستد به پا
در انفجار خشم خزان می فتد ز جا
هرشاخهء بلند که در باغ می وزد
بغض کلاغ و رشک دل زاغ می شود؛
هر تارکی چو شمع که تاشعله می زند
توفان اخم و تخم براو زخمه می زند؛
هرخشم خون نگار که می روید ازجبین
با داس های سرد زمان می شود وجین؛
هر شعلهء نگاه که گل می کند به چشم
می سوزد از جفای زمستان سرد خشم؛
هر گام استوار که راه تو می رود
با تیشهء عناد پی افگنده می شود؛
هر عزم راستینی که از توست آهنین
هرنبض خشمگینی که از توست آتشین؛
باتندباد تیغ و تبر می شود خموش
درشعله های خشم وخطر میشودخموش؛
القصه هرچه زورو زرو وزر روزگار
باد خزان و برف زمستان شده به کار؛
تا نام تو بهار، ز فریادها رود
آهنگ امتداد تو از یادها رود؛
تا از کنار نام تو شمشاد بگذریم
از نوبهار یاد تو آزاد بگذریم؛
ای خضرخواب رفته بخون درشکوه خود
سرو ستاره پوش فتاده ز کوه خود!
هرچند از فراق تو درخون نشسته ایم
از گردش زمین و زمان دلشکسته ایم؛
هرچند این زمانه شب تار می شود
این قرن رفته رفته همان پار میشود
هرچند این زمانه چو دیروزهای جبر
من خواب دیده ام که دیگر مار می شود
من خواب دیده ام که شب قرن ریسمان
بار دیگر به ایل تو تکرار می شود
من خواب دیده ام؛ نخ رایت وطن
تار بلند دار وطندار می شود
من خواب دیده ام که پگاه سپید صلح
در کام اژدهای وطنخوار می شود
من خواب دیده ام که ز دریای خون ما
دیوی دهان گشوده پدیدار می شود
من خواب دیده ام که ز کشمیردیگری
یک گله گرگ، بار دیگر هار میشود
من خواب دیده ام که سپیدارهای سبز
بردوش این دیار همه دار می شود
*
اما به پای نام تو با هست و بود خود
با قطره قطره خون خود و تاروپود خود
چون صخره سبزوصبروستبرایستاده ایم!
ستوارو سر به ابرو هُژبر ایستاده ایم!
تا زنده ایم نام ترا جار می زنیم
حرف از شکوه سبز سپیدار می زنیم
تا زنده ایم نام ترا با هزار داغ
فریاد می کنیم به هر برگ برگ باغ
تا زنده ایم نام ترا صدهزار بار
فریاد می کنیم به گوش گل و بهار
تا زنده ایم نام ترا در فروغ گل
فریاد می کنیم به باغ بلوغ گل
فریاد می کنیم و ترا یاد می کنیم
یاد از شکوه سبز تو شمشاد میکنیم
*
ای قامت بلاغ و بلوغ درخت ها!
ای اعتبار باغ و نبوغ درخت ها!
چون گل به هر بهار تو محشور میشوی
در سِفر هر هزار تو منظور میشوی
هر نوبهار نام تو را ناله می کند
خون ترا همایش هرساله می کند
ابر بهار گریه کنان از فراق تو
دامان خاک پر گهر ژاله می کند
هرلاله ای به کوه که لبخند می زند
خون ترا چوشمع به خود هاله می کند
مام وطن بهار به خون خفتن ترا
تجلیل با نثار گل و لاله می کند
گل های سرخ همقدم بادهای سبز
سوی مزار خون تو هرواله می کند
هرسرو سربلند که آزاد می شود
اوج شکوه کوه ترا ناله می کند
بلبل به باغ، نغمه کنان نوبهار را
از های و هوی نام تو، واله می کند
***
ای نبض های و هوی همه یادهای ما!
جاری تر از همیشه به فریادهای ما!
تاپلک یک ستاره در افلاک جاری است
تاعشق یک هزاره درین خاک جاری است؛
تا شور خاطرات تو در یاد می وزد
تا نبض نبض هرچه که فریاد می وزد؛
تا صبح وشام وروزوشب وبادوآب هست
تا نور مهرو ماه و کلام و کتاب هست
توزنده یی و زنده تر از تو نیست کس
رخشنده یی و رخشنده ترازتو نیست کس
رنگین کمان خون تو از خاک تا خدا
پُل می شود برای عروج و صعود ما
*
ای ابر نوبهار! بیا سیر گریه کن
بر سرو سالخورده گلوگیر گریه کن
ای صفحه! با صریر قلم همگداز شو
با نغمه های همچو مزامیر گریه کن
ای نامه! خون بنال دیگر استعاره نیست
برجای هرچه هرچه که تفسیر گریه کن
ای خامه! "در رثای پدر" اشک خون ببار
دیگر که نیست واژهء تعبیر گریه کن
ای مثنوی "شعر"! بیا از دل غزل
بر "شیر" پای بسته به زنجیر گریه کن
ای "بلخ"! بر مزار پدر سرخگل بریز
از برگ برگ لاله برآن پیر گریه کن
ای "بامیان"! به سوگ عقاب کبیر خویش
با های های تلخ اساطیر گریه کن
ای "غزنهء" غریب! برآن پیکری که شد
خونچشمه سار از تبر و تیر، گریه کن
ای "کابل" کبیر! برآن قامت شهید
با نعره های سبزی ز تکبیر گریه کن
ای ایل سوگوار! بران نازنین پدر
با اشک های گرم گلوگیر گریه کن
برغربت بهاری که از نفس "دیو" سوخت:
در زمهریر خشمی ز "تکفیر"، گریه کن
ای سرنوشت سرد براین سرگذشت درد
از"جبر"هرچه هرچه که "تقدیر" گریه کن!
محمد عزیزی




طبقه بندی:
ارسال توسط نظری
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

طراحی سایت

قالب وبلاگ