مقدمه: باید درنظر داشت که پرداختن های اقبال لاهوری به شخصیتهای برجسته نسل اول مسلمانان، ضمن اینکه بیانگر واقع بینی ایشان است؛ به منظور ارائه الگوهای عینی برای نسل حاضر صورت میگیرد. و این نکته مهم در خواندن اشعار و نظرات ایشان نادیده گرفته نشود!
برای همین است که اقبال با ذکر اوصاف علی(ع) و علاوه بر تمجید از شخص شخیص ایشان؛ به ازادی و آزاد مردی و در پیش گرفتن زندگی مردانه کانال زده و مسلمانان را به خود و «خودی» شان فرا میخواند.
او علی رغم اینکه از محیط اشعریگری جبرگرایانه و فضای خانوادگی صوفیانه برخواسته است، ولی خود با تامل و دقت مستقل در آموزه های دینی، به این نتیجه رسیده اند که نظریه «جبر» باطل محض است و آنچه بر انسان و جهان حکومت میکند، اختیار است اختیار است اختیار!
بدین جهت تلاش بر این است که مسلمانان با تکیه بر نیروی خویش برای احیای هویت برباد رفته شان اقدام و قیام کنند. برای این فراخوانی از علی(ع) شروع میکنند:
ایمان و عمل، به نظر من، دو شاخص مهمی از شاخص های شناخت شخصیت امام علی(ع) است. علی با ایمان وعمل چنان در آمیخته که این دو ویژگی با وجود او. و همانگونه که ایمان وعمل زینت بخش علی است و اورا به کمالات فوق تصور رسانده است علی نیز در جای خودش زینت ایمان و عمل بشمار رفته و همچون مغناطیسی دیگران را بسوی آن می کشاند.
گفتن از علی و تعیین عنوان برای تعریف شخصیت او چنان مشکل است که آسان! و این تضاد و تناقض از شخصیت جامع و فراگیر ایشان که به تعبیر برخی از بزرگان جامع اضداد می باشد، ریشه میگیرد. این ابی ابی الحدید وقتی در اوصاف گوناگون و بعضا ـ بظاهرـ متضاد علی (ع) از قبیل زهد زاهدانه و جهاد شجاعانه و... اش میرسد با تعجب کامل اظهار میدارد: لیس علی الله بمستنکر / ان یجمع العالم فی واحد.
(برای خدا مشکلی ندارد که تمام (اوصاف پرشمار و متضاد) عالم را در شخص واحدی جمع کند).
از بزرگترین ویژگیهای علی(ع) آن است که وی چنانکه می اندیشید سخن میگفت و چنانکه سخن میگفت عمل میکرد؛ و این کار کم و کوچکی نیست. کاریست که گرچند مدعیان زیادی دارد ولی در میدان عمل به مصادیق کمی برای آن میتوان دست یافت.
بصیرت نافذ علی مانع آن بود که غیر از آنچه حق است در یابد و ایمان قدرتمندش نیز اورا از اینکه غیر از انچه می اندیشید عمل کند باز میداشت. او خود در مورد بصیرتش میگفت: بخدا سوگند از روزی که حق بمن نشان داده شده است در آن تردیدی نکرده ام (نهج البلاغة، خطبه دوم). علی (ع) وقتی در مقابل مخالفانش در جنگ جمل قرار گرفت به یارانش چنین گفت:
أَلَا وَ إِنَّ الشَّیْطَانَ قَدْ جَمَعَ حِزْبَهُ وَ اسْتَجْلَبَ خَیْلَهُ وَ رَجْلَهُ وَ إِنَّ بَصِیرَتِی لَمَعِی مَا لَبَّسْتُ عَلَى نَفْسِی وَ لَا لُبِّسَ عَلَیَّ وَ ایْمُ اللَّهِ لَأُفْرِطَنَّ لَهُمْ حَوْضاً أَنَا مَاتِحُهُ لَا یُصْدُرُونَ عَنْهُ وَ لَا یَعُودُونَ إِلَیْه. (آگاه باشید شیطان حزب خود را گرد آورده و سواره و پیادههاى لشکرش را فراخوانده است، ولى من آگاهى و بصیرت خود را همراه دارم، نه حقیقت را بر خود مشتبه ساختهام و نه دیگرى بر من مشتبه ساخته، به خدا سوگند گردابى براى آنان فراهم سازم که جز من کسى نتواند آن را چاره کند هرگز از آن بیرون نمىآیند و [آن عدّه که از آن بگریزند هرگز به سوى آن باز نمىگردند] و قدم نهادن در چنین صحنههایى را فراموش مىکنند. نهج البلاغة، خطبه10).
در میان این سخنان آنچه جالب تر بنظر میرسد همان شیوه ایست که حضرتش برای رسیدن به بصیرت و واقع بینی بیان میکند و آن اینکه: ما لبست علی نفسی و لا لبس علی. نه امر را برخود مشتبه کرده ام و نه هم بر من مشتبه شده است!
این نکته بیانگر نقش انسان در کسب معرفت وبصیرتی است که نیاز دارد و برای همین است که اگر گرفتار بی بصیرتی شده و به راه ضلالت و گمراهی قدم نهد، خود مسئولیت هر آنچه در این وادی بدان مبتلا شده است؛ خواهد بود.
از ویژگیهای برجسته دیگر علی (ع) آنست که ایشان با اینکه در عصر جاهلیت و اهل آن میزیست، و با اینکه با مکاران و فریبکاران عصرش در پیکار بود هیچگاه یوسف و جودش را به زر ناسره ارباب دولت نفروخت و کرامتش را پامال امیالش ننمود!
او با آنکه به تعبیر خودش خوب میدانست چگونه مکر کند و فریب دهند، اما هیچگاه به این درد بی درمان آدمی مبتلا نگشت. علی(ع) آنجا که از سوی طرفدارانش به ساده لوحی و عدم درک موقعیت متهم شده و بدلیل آنکه چون معاویه از مکر و حیله کار نیمگیرد، مورد سرزنش قرار گرفت؛ فرمود:
وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِیَةُ بِأَدْهَى مِنِّی وَ لَکِنَّهُ یَغْدِرُ وَ یَفْجُرُ وَ لَوْ لَا کَرَاهِیَةُ الْغَدْرِ لَکُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاس ...
(سوگند بخدا که معاویه زیرک تر از من نیست، ولی او خیانت عهد شکنی پیشه میکند و از حیله و فریب کار میگیرد؛ اگر خیانت و فریب زشت نبود، من از زیرک ترین مردمان بودم . (همان، خطبه 200).
این بود که علی (ع)از میان همه امراض و افات موجود در عصر خودش در امان ماند و جان خودش یعنی همان امانت الهی اش را بسلامت برد و پاک و بی آلایش به محضر حضرت دوست حضور یافت و برای همین هم وقتی از شهادتش مطمئن شد فریاد زد: «فزت و رب الکعبة» ( به پروردگار کعبه سوگند، رستگار شدم).
براستی که علی(ع) بعد از انبیا الهی که موید به تاییدات فوق العاده الهی اند، از سر امدان عرصه کمالات انسانی و از اعجوبه های میدان کرامت و شرافت و عزت و مناعت طبع و... (هرچه کمال و خوبی است) بشمار میرود. کافی است به این جمله اش نگاه کنیم تا بیاموزیم که زندگی علی گونه معجزه کردن است و نه چیزی کمتر از آن:
وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِیتُ الْأَقَالِیمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاکِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِیَ اللَّهَ فِی نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِیرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ وَ إِنَّ دُنْیَاکُمْ عِنْدِی لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِی فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا... ( به خدا سوگند اگر هفت اقلیم و آنچه را زیر آسمانهاست به من بدهند تا در باره مورچهاى گناه روا دارم و پوسته جوى را به زور از دهان آن بگیرم، هر آینه این کار را نخواهم کرد، به راستى که این جهان شما نزد على از برگى که ملخ به دهان گرفته، و آن را مىجود بی ارزش تر است. همان، خطبه 224 ). این کجا و آنانیکه برای چند روز حاکمیت بی بر چند مظلوم و بیچاره دین و دنیا شان را یکجا حراج میکنند کجا. براستی اینها است که از او علی (ع) ساخت و علی بود که به ارزشها ارزش داد.
بد نیست در بخش پایانی از نوشتار، سخنان حکمت آمیزی از این بزرگ بزرگان نقل نماییم تا شاید چراغ راه مان گردد و ما را براه و رفتار علوی نزدیگ کند:
1- ترس همراه زیان و نومیدى، و شرم پیوست حرمان است، و فرصت بسان ابرى زودگذر است، پس فرصتهاى خوب را غنیمت بشمارید.( نهج البلاغة، حکمت21)
2- از بهترین موجبات آمرزش گناهان بزرگ به داد ستمدیدگان رسیدن و شاد کردن دل غمزدگان است. (همان، حکمت24)
3- براى دارا غربت وطن است، و براى فقیر وطن غربت است.(همان، حکمت56)
4- از معصیت الهی در خلوتگاه (نیز) بپرهیزید که (روز قیامت همین) شاهد، حاکم است. (همان، حکمت324).
5- بی نیازی از آنچه در دستان دیگران است، برگترین ثروت می باشد. (همان، حکمت 342).
6- و...
و السلام علیه یوم ولد و یوم استشهد و یوم یبعث حیا.
حاجتی نیست به پرسش که چه نام است این جا
جهل را مســـند و برفـــقر مقام است ایـــن جا
علـــــــم و فضل و هـــــنر و سعی و تفکــــــر ممنوع!
آنچه در شرع حلال است حرام است این جا
ریـــــــش زاهد قـــــلم منشـــــــی و فرافسر
حلقه حزب جوانان همه دام اســـــت این جا
می آزادی و وحدت نرســـــــد از چه به ما
مستـــبد شیخ صفت دشمن جام است این جا
ما به سر منزل مقصود چــــــسان راه بریم
راهزن رهبر و خس دزد امام است این جا
بردگان ســــرخوش و آزاد به هـــر جا اما
ملتی بر در یک شخص غلام است این جا
دیگران را به فلک سبقــــت دانش به دوام
رفتن ما به عقب هم به دوام است این جا
بلخیا نکبت ادبار زسـسـتی پـــــــــیداست
چاره ادبار به یک باره قیام است این جا
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمدهبودم، پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفرهای که تهیبود، بسته خواهدشد
و در حوالی شبهای عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!
همان غریبه که قلک نداشت، خواهدرفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهدرفت
***
منم تمام افق را به رنج گردیده،
منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفرهام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگسنگ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم این شهر، میشناسندم
من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابنملجم شد
***
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفرهام که تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت
پیاده آمدهبودم، پیاده خواهمرفت
***
چگونه بازنگردم، که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه باز نگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیامبستن و الله اکبرم آنجاست
شکستهبالیام اینجا شکست طاقت نیست
کرانهای که در آن خوب میپرم، آنجاست
مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست
***
شکسته میگذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بیشمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید دادهام، از دردتان خبر دارم
تو هم بهسان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی
تویی که کوچة غربت سپردهای با من
و نعش سوخته بر شانه بردهای با من
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
***
اگرچه مزرع ما دانههای جو هم داشت
و چند بتة مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش همیشةتان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشة تان
اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم، نهاده خواهمرفت
پیاده آمدهبودم، پیاده خواهمرفت
به این امام قسم، چیز دیگری نبرم
بهجز غبار حرم، چیز دیگری نبرم
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد
محمد کاظم کاظمی. مشهد ـ 27 / 1 / 1370