دیشب دیر تر از معمول به منزل آمدم و برای همین نیز مجبور بودم ناز بیشتری از علی مان بکشم و بدین منظور وقتی برای آب شیرین رفتم اورا نیز همراهم بردم و و طبق معمول جنجال راه انداخت که: بابا برام چیثی بخر؟
احساس کردم مقاومت کردن فائده ای ندارد و پفکی خریدیم و برگشتیم. دخترم یگانه نیز منتظرم بود بغلش کردمه وکنار پشتی ای ایستاده اش نمودم تا استادن را تمرین کند. ولی او با دیدن پفک گویا فراموشش شد که هنوز راه رفتن بلد نیست و برای همین تلاش کرد بدون از دست دادن وقت همانگونه که ایستاده بود خود را به برادرش رسانده و نصیبی از پفک بگیرد، و برای همین بود که اولین گام عمرش را برداشت ولی نتوانست خودش را تا گام دوم نگه دارد و روی دستان من که از نزدیک موظبش بودم افتاد!
چه دانی که این گام برداشتن چه احساسی بمن داد؟! ولی در ادامه به این فکرم انداخت که:
گام اول مهمترین است، زیرا: گام اول گرنهد... کج! تا سریا...
مثلیکه شاعر در فضایی غیر از فضا و حال و هوای که من در آن نفس میکشیدم، قرار داشته لذا از گام اول نه که از خشت اول گفته است (خشت اول گر نهد معمار کج... تا سریا می رود دیوار کج). گرچند نتیجه نهایی هردو یکی است و خیلی با هم تفاوتی نمیکند نه فقط این که که آنچه من آورده ام حقیقتی است که که شاعر مذکور بالکنایه از آن تعبیر به «خشت اول» نموده است.
این یک واقعیت است که گام اول مهمترین است و در مهمترین بودن آن همین بس که 99٪ از ما در اکثر مسایل روز مره زندگی مان ادامه همان گام اول را میریم و این امر چنان عمومیت دارد که حتی عرصه اعتقادات را نیز (که برخی از لازم البرهانی بودنش سخن میرانند!) در برمیگیرد. یعنی همان تعداد از مردم در این عرصه همان راهی را میرود که در قدم اول در آن راه گام نهاده است به جنگ هفتاد و دو ملت توجه کنید که چگونه بدون توجه به حقیقت راه افسانه میزنند!
این کلام ادامه شیرینی دارد وفقط خواستم «سخن اول» را گفته باشم اگر عمری بود سر فرصتی تفصیل بیشتری از آن خواهد آمد.
فضایل نام و عنوان آشنایی است که بسیاری از ما هر روز با بسیاری از آنها-اقلا- درحد لفظ مواجهیم. این واژه در بعد معنای لفظی به صفاتی اطلاق میشود که وجود آنها برای انسان مزیتی بشمار میرود و شاید به همین جهت نیز بدان فضل و فضیلت گفته میشود که خود بمعنی اضافی و زیادی است.
اما اگر از مرحله الفاظ و شنیده ها وارد میدان عمل شویم قضیه دقیقا برعکس آن چیزی است که قبلا شاهدش بوده ایم! یعنی در این مرحله کمترین چیزی که با آن مواجهیم همین فضایل است. کمی آن چنان است که گویا به فقدان آن مبتلا شده و در سوگش نشسته ایم! امروز میخواهم برای این بعد قضیه بنویسم!
بسیاری از ما چه عوام و چه خواص و چه دانشگاهی و چه حوزوی و حتی چه مسلمان و غیر مسلمان و چه غربی و چه شرقی و... آنقدر از فضایل انسانی میدانیم که میتوانیم ساعتها روی آنها بحث و تبادل نظر و چه بسا اظهار نظر(نظریه پردازی!) کنیم، اما خدا نیارد روزی را که از عمل بپرسند! یا درجای از کار مان که واقعا می لنگیم اشکالی بگیرند، آنگاه به صد زبان وبیان تلاش در توجیه فضایل نموده حاضریم حتی فضیلت را از فضیلت بودنش بیندازیم ولی زیر بار این اشکال و... قرار نگیریم. گویا همین امروز را داریم و بس! نه فردائی و نه حساب و کتابی و...
دوستی می پرسد: ما در عرصه فضایل چنانیم که توصیف کردی. اما غربیان و برخی دیگر از ملل را بهتر است گفته شود متهم به گریز از فضایل کرده باشی چه آنکه آنها به شدت عامل به علم شان و مزین به زینت اخلاق عملی، اقلا بیشتر از ما مسلمانان!
این سخن ظاهرا درست است ولی مغالطه آمیز، زیرا چنین نظری از آنجا اظهار که این یاران و دوستان به ظواهر اعمال توجه کافی اعمال داشته ولی ریشه ومنشا آنها را نادیده گرفته است. وقتی سخن از فضایل انسانی است، سخن در آنجاست که کسی بخاطر این فضایل از مزیت های و نیز امتیازات مادی ای که ممکن است شامل حالش بشود چشم پوشی نموده و خودش را در خدمت چنین فضایلی قرار دهد اما اگر من باکسی باین دلیل برخورد خوبی داشتم که او نیز با من خوبی کند، چنین چیزی فضیلت بشمار نرفته معاملت بحساب آید! و این معامله در همه جا میتواند وجود داشته باشد حتی در میان حیوانات! وضعیتی که در بسیاری از کشورهای دنیا حاکم است از آفریقا گرفته تا هند تا پاکستان و تا افغانستان و... حکایت از آن دارد که منافع پیشتر از اخلاق و بیشتر از آن دخالت دارد!
فضایل یعنی اموری که بدون هیچ چشم داشتی و بمنظور رعایت وجدان و نیز انسانیت بمنصه ظهور آید. و اگر چنین نباشد فضیلت نیست.
در فضایل، انسان ها باهم معامله ندارند که بگویند چنین نیکی ای میکنم تا چنان خوبی ای ببینم واگر روزی خوبی ندید از کار نیکی که کرده پشیمان شود و برانجام آن متاسف. اینجا اصل بر بی توقعی است بر خلاف معامله که نه تنها ریشه در توقع دارد بلکه در بسیاری از موارد توقعی که از طرف میرود چندین برابر کاری است که برایش انجام شده است! در چنین مواقعی است که افراد پر توقع از اینکه توقع شان بر آورده نشده پیش این و آن گلایه برده و شکایت میکند که در حق فلانی-نمک نشناس- نیکی کردم ولی او با من بدی کرد، مرادش از بدی آنکه چند برابر آنچه من کردم را در حق من انجام نداد!
بهر حال از "غم فضایل" و در واقع سوگ آن میگفتم و اینکه چرا کمیاب است و چرا ما آدمیان هرروز بیشتر از دیروز از این گونه کارهای انسانی فاصله میگریم؟ آیا این کارهای ریشه در علم مان دارد یا عمل مان؟ یعنی ما نمیدانیم فضیلت چیست و رذیلت چه و دلیل مرتکب شان میشویم یا نه، میدانیم ولی کم حوصلگی و... ما را بدان مبتلا میکند؟
در پاسخ به این پرسش باید هرکسی از طرف خودش جوابگو باشد همانگونه که در قیامت نیز چنین است. ما میتوانیم به تعبیر مرحوم اقبال لاهوری آینه ای بسیمای خویش بگیریم و خود را وارسی وبررسی نموده و در واقع قیامتی پیشینی برپا نموده از خودمان حساب و کتاب پس بگیریم که چه ها میکنیم و چرا میکنیم؟ اقبال توصیه میکند که:
ز قرآن پیش خود آئینه آویز
دگرگون گشته ای از خویش بگریز
ترازویی بنه کردار خود را
قیامت های پیشین را بر انگیز!
ما در یک نوشتار جداگانه لیستی از برخی از فضایلی که قرآن و نیز ائمه دین و دانشمندان اسلامی برآنها تاکید دارند خواهیم آورد تا دیده شود زمینه چنین حساب و کتاب و در واقع برپایی قیامت صغرا (قیامت کوچک) چگونه ممکن است فراهم آید.
تا آن زمان بدرود.
آنچه آمده دلنوشته ای است از سالهای گذشته که بدون مناسبت خاصی در اینجا گذاشتم و اگر چیز افزوده ام اشاره کرده ام.
غم، بیت الغزل یا همان شاه بیت ترانه های زندگی انسان است که میتوان انرا اولین پله صعود به صحنه کمالات انسانی نامید. گرچند هیچ زندگی ای بدون غم نیست ولی استفاده هایی که ازین عنصر مهم که میتوان از آن بعنوان یک پدیده لذت بخش و در واقع نمک زندگی یاد کردَ، میشود؛ مختلف است و چه بسا تعداد روشهای کاربرد آن به شمار آدمهای روی کره زمین یا نزدیک بدان برسد.
اگر در پی مرور تاریخ و بیوگرافی غم باشیم باید دانست که این پدیده عمری و تاریخی به درازی تاریخ و عمر بشر دارد. از همان روز اول که آب و خاک آدم را با هم نموده گل آدم می سرشتند تا با قالب زدن آن موجود نوینی را در صحنه روزگار پیاده کنند و خود به تماشای کار ها و شاهکارهای وی بنشینند، یکی از چیزهایی که بصورت آشکار یا پنهان خودش را در میان این گل و لای جا زد و یار همیشگی ان قرار داد غم بود این موجود خود بین و خود نما که از شدت حس خود پرستی و خود ستایی نمی تواند گرچه برای لحظه هایی چند هم که شده، خود را بی نام و نشان گذاشته از صحنه زندگی انسان کنار برود.
لذا در همین جا که به صد زحمت و تلاش خود را تحمیل نموده و یا پنهان از چشم دست اندرکاران تخمیر طینت آدم[1] بمهارت قاچاقبران مسیر اروپا، که مسافرین را در نهانگاهها جا می زنند، خود را در میان ذره های گل آدم پنهان نموده بسر منزل مقصود رسانده بود؛ خیلی زود صبر و تحملش را از کف داد و سر از دریچه وجود آدم بیرون آورد و داد و فریاد سر داد. و آدم نه تنها با زبان که با تمام وجودش لانه نمودن غم در عمق جان خویش و آمیخته بودن آن با سرشتش را فریاد میکرد و به نمایش میگذاشت.
این دقیقا در همان لحظه هایی بود که تازه آدم بدام و دانه جناب شیطان دل داده و عهد خویش را از یاد برده بود و بالاخره با صحنه سازیهای زیرکانه و ملبسانه ابلیس وادار به عهد شکنی گردید. همین که عهد بشکست و نقشه شیطان در سیره وسیرتش "سنگ نقش" و "نقش سنگ" شد! شیطان برای اینکه آدم را بهتر و بیشتر رام خودش سازد و مهارت خود را به رخش بکشد، از وی فاصله گرفت و لحظه هایی وی را بخود واگذارد؛ همین که آدم تنها شد و در گوشه ای عزلت گزید، حضرت غم از وی سراغی گرفت و از تمام وجود وی یک تابلو ساخت تا اعلامیه حضور خودرا در آن -با خط نا دیدنی ولی قابل خواندن فهمیدن برای همه حتی نا خوانده ها- نوشته و اعلام کند و کرد.
و این اولین نمایش "غم" در وجود آدم بود.
اما آیا غم، با این پیشینه و گذشته دور و دراز و با کارنامهای سیاه، سرخ و سفیدی که در طول تاریخ از خود بجا گذاشته است، موجودی خوبیست یا بد؟ باید آن را توصیف کرد یا کوبید ؟ دیگران را از آن ترساند و ازان فراری داد یا بدان خواند و تشویق به مواجهه نیکو با آن نمود؟
غم را در یک تقسیم کلی به "غم مقدس/قدسی" و "غم نحس و نامطلوب" میتوان تقسیم کرد و این بستگی به سر چشمه ایکه غم ازان ریشه میگیرد دارد. و این سرچشمه ها و منابع است که به مقتضای طبیعت شان یا آب زلال و پاک وصاف وصافی میفرستند یا آب گل آلود و چه بسا متعفن! یا اقلا شور! گرچند شوره شیرینی و شوره آن برای برخی قابل تشخیص و فهم نباشد[2]. غم را نیز همین مناشی و منابع ارزشگذاری میکنند.
ریشه اساسی غم "احساس کمی یا نبود چیزیست که باید باشد و نیست" وقتی این احساس برای کسی پیدا شد به دنبال ان غم بر وی هجوم آورده و با استفاده از خلاء پیش آمده در درون طرف، مهمان نا خوانده قلب وی شده و بزود ترین زمان ممکن تمام مملکت وجودش را تسخیر میکند و در تقلا برای تحمیل خواسته هایش در می اید که به او بقبولاند؛ حال:
اگر غم ناشی از احساس نبود یک امر حقیقی ، واقعی و متعالی باشد و با عروض خود در پی آن باشد که انسان را متوجه یک خلاء جدی و حیاتی ای نماید که در بعد انسانی و شخصیت واقعی اش ایجاد شده و وی را به تلاش برای پر کردن این خلاء خطر آفرین وادارد چنین غمی را "غم مقدس" مینامیم.
این غم، ارزشش را از آنجا وامدار است که غفلت را از دل انسان و خواب را از چشمان وی ربوده راهی منزل حساسی میکند که غفلت لحظه ای هم صد ساله عقب افتادگی از همسفران و همقطاران را در پی دارد:
رفتم که خار از پا کشم محمل نهان شد از نظر
یکلحظه غفلت کردم و صدسال راهم دور شد
این غم، از احساس بعد منزل و بزرگی هدف و تقدس آرمان و کمی زاد وتوشه و مصارف و مخارج سفر و بالاخره از احساس کمی در بعد شخصیت انسانی انسان و احساس ناتوانی و قصور یا تقصیر از اینکه در پیشگاه ناموس هستی آنچنانکه باید رشد و تکامل میافت و قد میداد و قریب میرفت و نزدیک و نزدیک و نزدیک تر می شد تا دوقدمی حقیقت مطلق و بلکه ازان هم جلو تر و نزدیک تر میرفت و در یک جمله به "خودی"[3] انسانی اش دست می یافت؛ ریشه میگیرد و انسان را تشجیع و تشویق به کسب کمالات و بالا رفتن از پلکان بلند انسانیت به مقصد انسان کامل شدن میکند، لذا غمیست بسیار ارجمند!.
این غم در ضمن اینکه یکی از ضرورتهای زندگی بشر به معنی یک امر جدا ناشدنی است آب و تاب و رنگ وروغن آن نیز بشمار میرود. از ضرورتهای جدا ناشدنی است، زیرا با وجود انسان عجین است و هیچ انسانی از آن خلاصی و بدون ان خلوصی ندارد. این غم همان آهنگ زیبایی را مینوازد که که طوطی دور افتاده روح انسانی را بیاد وطن انداخته از غرق شدن و مشغول گشتن در آب و دانه های طماعانه وغرض مند صیاد حیله گرش برحذر میدارد تا مبادا غربت را وطن پنداشته خود را مصروف آبادی و سازندگی وطن وار سازد!.
این غم (شما بخوانید: آهنگ!) برای همین منظور در وجود انسان و سرشت وی تعبیه شده همان سرشت خدایی ای که وی را به خدا میرساند آنچنانکه از خدا تا او آمده است. آمده است تا این "گل بد بوی متعفن"[4] که به تعبیر علی بزرگ (ع) "اولش نطفه بد بو و آخرش هم منتهی به جیفه و لاشه متعفن" ی بیش نیست، گل سر سبد عالم امکان سازد یا بعبارت بهتر به چنین شدن بخواند. که همگان حتی خداوندگار بزرگ جهان آن روح و روان هستی، آن عزت وعظمت وجود و بلکه وجود محض ومحض وجود، آن که بر تر از هر اندیشه ای مینشیند و عنقای وجودش را دام هیچ فکر و اندیشه ای به صیادی هیچ متفکر ماهر و اندیشمند حاذق نمیگیرد،"او" بله "او" نیز بر وجود چنین موجودی بنازد و خلقتش را برخود تبریک گفته: " تبارک الله احسن الخالقین"[5] و از اینکه توانسته چنین موجودی را راهی عالم هستی کند اظهار شادی و شعف کند.
همین سرشت وی است که اورا تا بدین جا بالا میبرد وغم نیز شریک همین سرشت شده است. غم با او در آمیخته تا هرگاه ضرورت باشد به کمک این یار و همکار دیرین و نزدیک خودش بشتابد و همینکه ضعفی در این سرشت پاک می یابد و می بیند فورا به سراغ قلب انسان، این کعبه کعبه ها رفته و این خانه بزرگ خدا را در زده، آشوب انقلاب آفرینی در آن بپا کند تا از غفلت بدر آمده و قبل از محشر واقعی ای خدایی، شاهد این رستاخیز عظیم و این لحظه های پر درد که تمام جانش فریاد و انفساه سر میدهد و از ترس عقب افتادن می نالدوغوغا راه می اندازد، باشد.
چه کسی و چیزی چنین محشری را بر پا می کند؟ یقینا غم! همان رفیق صدیق روح خدایی همان نازنین ترین مخلوق خدا و با ثبات ترین مخلوط خمیر انسان که نوی را از هبوط در هبوط نجات داد و راه رشد و پیشرفت را به وی نمایاند و اورا بار دیگر راهی راه اولین اش که همان راه فطرت و راه عشق به معطی جواد، آن زیاد بخش منت نا گذار، که نه منتی پذیرد و نه منتی نهد، منماید.
غم نه تنها برای آدم اولین مفید ثابت شد که برای همه چنین است.
غم از بزرگترین آموزگاران تاریخ بشر است و به آنهاییکه زبان وی را می فهمند و قد فکر و درک و فهم وشعور شان به بلندای ردای مفاهیم و معانی متعالی و نابی است که غم برای شان دیکته میکند، چه درسهای پند آموز ونکته عبرت آمیزی که نمیدهد؟ ولی افسوس که این خضر همیشه حاضر چه نا شناخته در میان جمع میزید و انسانها تا چه اندازه نسبت به او بی تفاوت و بی توجه اند؟ نه فقط همین! که از آن، چه بسیار، بر خلاف آن هدفی که باید در جهت تامین آن بکار انداخته شود؛ کار گرفته شده و برای آن جدا از فلسفه وجودیش فلسفه های دیگری بافته و پیراهن دیگری دوخته میشود که بیمن ناسازگاری با حقیقتش، هیچ تشابهی با او ندارد.
این غم خضر صفت همان است که آیه بزرگ قدرت الهی شمار رفته و با افروختن آتش سوزان احساس کمی در بعد واقعی و حقیقی وجود انسان در قلب او، اورا از آرامش غافلانه و غفلت نا مهربانانه و بی جا، بیرون می آورد تا مبادا مشغول تحصیل مجاز گردد وآنگه در روزی که نهان ها آشکار میشود شاهد خاکستر شدن بلکه خاکستر بودن همه کرده های خویش باشد زیر:
روزی که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد
غم قلب انسان را پاره میکند و میشکافد سپس آنرا از لوس هرنوع آلودگی و تعلق های بی تعلق، پاک نموده برای تشریف فرمایی مهمانی بس عزیزی آماده میسازد و به انسان هشدار میدهد که باید از قلب خودش مراقبت بعمل آورده از نظافت و نزاکت ان پاسداری نماید که صاحبخانه قصد تشریف فرمایی دارد و این تذکر جز در اهل ایمان تاثیر لازم خودش را ندارد و تنها صاحبدلان اند که بنحو کامل گوش بفرمان غم، فرمانی بر خواسته از عمق وجدان و وجودش، فرا داده ازین فرصت های کمیاب و نفحات خالص وناب[6] بهره لازم را میبرند.
غم همان یار دلسوزی است که دلباختگان حقیقت و راه روندگان طریقت را بی تابانه از خواب غفلت بیدار و در تاریکیها به گریه ها و ناله های زار مینماید تا با اظهار عجز و لابه وزاری از بی نیاز مطلق کسب نیاز کنند. راستی چه زیباست لحظه ای که نیازمندی دست نیاز به درگاه بی نیازی که هیچ منعی نمی ورزد و حرصی به داشتن و هراسی از کم شدن و پایان یافتن دارایی اش ندارد، دراز کند.
بنده پیرخراباتم که لطفش دایم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست.
بزرگی که نه فقط وی را با دست و دامن پر از درگاهش باز می گرداند که وی را با جهان برتر و مقامات عالی تر و مطلوبهای ارزشمند تر آشنا نموده و به رسیدن به انها- انهم با مدد خودش- امیدوار می سازد. اورا بجای اینکه از درش براند از خودش میکند و خود ازآن او میگردد دائما با اوست و آنی از وی غفلت نمیکند و هرگاه او دچار غفلت گردد قاصد زیبا کلام "غم" را بسراغش میفرستد تا با زبان عمل، با جان وی به گفتگو بنشیند و اورا بار دیگرمتوجه هدف والا ومحبوب و مطلوب انسانی اش کند. راستی مگر میشود چنین غمی را غم نامگذاری کرد؟ یا به تعبیر دانشمند شهیر شرق علامه محمد اقبال لاهوری (ره) ان را نغمه ساکت و خاموش روح انسانی- الهی معرفی نمود آنجا که میفرماید :
غم، غم نیست، بلکه یک نغمه خاموش روح است هماهنگ و همساز با آهنگ و ساز وجود و هستی[7].
چنین غم های پاک و بی آلایش را که از نهانخانه دل، این مخزن اسرار خدایی و این کانون هدایت دهی سرچشمه میگیرد کانونی که خود الهام گیرنده از ناکجاهای پنهان در قلب و متن هستی که از کمند اندیشه و درک بالاتر و بدور است و از شباهت، حتی به بر ترین های جهان محسوس منزه و برکنار و برتر؛ به هیچ وجه با رنجها وغصه های آلوده روزمره نمیتوان قیاس برد ومحکوم بحکم آنان کرد. این غمها معیار کامل بودن عیار انسانیت افراد است افرادی که بقول اقبال بزرگ با دیده دیگر به آنها نگاه میکنند و انها را چیز دیگری غیر ازانچه عموم می پندارند میدانند.
[1] - بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی
که اندر آنجا طینت آدم مخمر می کنند.
[2] - این جمله را بدان دلیل اضافه کردم که همین روز چهارشنبه گذشته (24/1/1390) همراه با عبدالاحد محمدی و بصورت خانوادگی رفته بودیم پارک، از قضا آب نبرده بودیم و بچه های کوچولو را تشنگی عارض افتاد و در طلب آب برآمدند. علاوه برمقداری آبی که علی ما از یک خانواده بزرگوار ایرانی گرفته نوش جان کرد، صحبت بر این شد که به این بزرگان کوچولو آب شور قمی بنوشانیم، علی محمدی از اینکه آب شور بخورد بدلیل اینکه شور است خود داری کرد، و در همین زمان علی ما لیوان پر از آب شور را گرفته سرکشید و با زبان کودکانه وشیرینش گفت: "دیدی شور نبود" ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!.
این یک سخن بی پرده و اظهار نظر صریح انسانی است که بدون هیچ محافظه کاری ای از زبان این کودک معصوم بیرون زد. فکر میکنید ما چند بار در روز، هفته، ماه یا سال آب شور میخوریم و میگیم: "دیدی شور نبود؟"
[3]- از اضافات جدید است.
[4] - اشاره به تعبیر قرآنی از ماده اولیه خلقت بشر: " حماء مسنون" .
[5] - مومنون / 14
[6] - الا ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها.
[7] - غم نهیں غم روح کا ایک نغمه خاموش ہے
جو سرود بربط هستی سے هم آغوش ہے.
همین چند روز پیش بود که شنیدم دو نفر از دوستان جوان مان یکی بر اثر بیماری و دیگری در یک حادثه تلخ تصادف جان شان را از دست داده اند (روح شان شاد باد).
این خبر ها ما را بیاد لحظه ای میاندازد که باید مثل همین دوستان از این دیار فانی و یا به تعبیر برخی افراد دقیق بین از این مسافر خانه رخت سفر بسته بسوی مقصد نهائی مان حرکت یا به اصطلاع معروف رحلت (یعنی کوچ) کنیم.
واژه رحلت (که بمعنی کوچ کردن است) بیانگر تمام درونمایه کاری است که در انتظار مان بسر میبرد. بدین معنی که ما فقط کوچ میکنیم یعنی از جایی به جای دیگر منتقل میشویم نه اینکه از بین رفته و برای همیشه نابود شویم. نابودی ای که هیچ سازگاری ای با طبیعت و فطرت مان نداشته و در نتیچه هرگز خوش مان نمی آید. زیرا دوست داریم همیشه باشیم و تلاشهای روزانه مان برای دفاع از هستی و بقاء مان که نظریه «تنازع در بقاء» را سبب شده است؛ در همین چارچوب قابل تحلیل و تبیین است که ما داریم با تمام توان برای از بین بردن موانع حیات و بودن خود میکوشیم!
حال که این همه عشق به بودن داریم(این عشق به بودن را برخی از دانشمندان دلیل فطری وجود معاد و قیامت و دنیای دیگر قلمداد کرده اند) راستی مرگ در ذائقه ما چه مزه ای دارد؟ به تعبیر دیگر ما به مرگ به چه دیدی نگاه میکنیم؟ آیا مرگ امر مخوف و ترسناکی است؟ آیا از اینکه بمیریم یا میمیریم باید بترسیم؟
نگاه افراد به مرگ برگرفته از پیش فرضهایی است که در این باب دارند. به نظر من چند دسته از مردم از مرگ هراس دارند
۱- آنانکه مرگ را برابر با نابودی ابدی و دائمی می پندارند و چون علاقه طبیعی و فطری به ماندن و بودن دارند این تضاد میان فکرت و فطرت شان سبب هراسی میشود که برای شان اتفاق می افتد.
۲- کسانی که دلبستگی مفرط به دنیا و اسباب ( بازهای) دنیا دارند. این افراد نیز گرچند به زندگی بعد از مرگ معتقد باشند ولی ظواهر زیبای عالم موجود آنقدر در دلشان رسوخ پیدا میکند که وعده موعود آنجهانی و نیز کمالاتی و بهرمندیهایی که ممکن است آنجاداشته باشند را فراموش میکنند. و در نتیجه تصور رفتن و کوچ کردن از کنار داشته های نقد و فعلی آنان را به هراس می اندازد.
۳- کسانی که ترس از کمبود کارهای نیک شان دارند. اینها فکر میکنند که باید بمانند و برای آخرت شان کارهای بیشتری انجام دهند؛ زاد و توشه زیاد تری بهمراه برند. اما نکته ای که این جنس افراد بدان توجه ندارند آنست که آیا با ماندن در دنیا زاد و توشه شان زیاد تر میشود؛ یا بار و بنه و گنه شان؟
زیرا کاملا ممکن است که ماندن به مقداری که او میخواهد سبب افت اخلاقی عبادی و دینی او شده ازین پس بجای پیشرفت پس رفت داشته باشد. و این یعنی اینکه همین الان بهترین فرصت برای رفتن اوست. و این زمان چنان برای رفتنش مناسب است که اگر ازش دعوت کنند که نرو و در همین دنیا بمان؛ نباید چنین دعوتی را بپذیرد.
ما همه میدانیم که رفتنی هستیم؛ ولی هرگز نمیدانیم رفتن مان کی باید صورت گیرد؛ یعنی چه زمانی مناسب ترین زمان برای رفتن است. گرچند در این باب نیز محاسباتی داریم ولی این محاسبات تیر در تاریکی انداختنی بیش نیست. زیرا به تعبیر قرآن مجید: «عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم: چه بسا شما از چیزی بدتان بیاید در حالیکه به خیرتان است. و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید در حالیکه به ضررتان است» این آیه مصادیق فراوانی دارد از مال؛ فرزند؛ خانه؛ و... بگیر تا مساله «ماندن و رفتن».
به هر صورت رفتن همگان قطعی است ولی اینکه کی و چرا و چگونه؟ چیزی است که ما نمیدانیم و لازم هم نیست بدانیم تنها چیزی که بد نیست بدانیم این است که هر وقتی که پیش آید خوش آید. البته باید آمادگی نسبی را هرزمان داشته و به توصیه لسان الغیب حافظ عمل کنیم که گفت:
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار کس را وقوف نیست که انجام کار چیست؟
ما هم از فرصت های بیشمار عمرمان برای خوبی کردن و کردن کارهای خوب استفاده بریم و تلاش کنیم که کارمان چنان برمبنای عقل و حکمت باشد که فردا پشیمانی ببار نیارد چه آنکه ندامت آن زمانی سود نخواهد داشت. بقیه را بسپریم بدست خدائی که به تعبیر روایات نسبت به بندگانش از مادر نیز مهربان تر است. چه خوب و عریان گفت طاهر عریان:
یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
بدنشد؛ فراق دوستانی سبب وصال ما شد تا با این نوشتار کنار هم باشیم و از طریق نوشتن باهم سخن کنیم. از عجایت عادت دنیا و طبیعتش همین است که شادی بعضی ها در غم برخی دیگر پنهان است. به مسابقه فوتبال نگاه کنید! همگان دریک مسابقه شرکت میکنند حین آمدن همگان مثل هم اند و نگرانی و امیدواری هایی دارند ولی حین رفتن چنین نیست؛ بعضی میخندند و تعدادی هم گریه میکنند. این یعنی اینکه شادی و غم؛ وصال و فراق؛ و... دنیا در هم آمیخته و چون چنین است بحمدالله هیچ کدام پایدار نیست و خدا را شکر و صد شکر که چنین است.
شما چه فکر میکنید؟